تبليغاتX
صد سال تنهایی

صد سال تنهایی
...ای جسارت! دوست من باش!!!...
  سلام به همگی. امیدوارم حالتون خوب باشه.

     امشب خسته تر از هر روزم...

     كاش ميشد گوشه ای نوشت :

     خدايا امشب خیلی  خستم...

      فردا صبح بيدارم نكن...

 

   امیدوارم هر لحظتون لبریز از شادی باشه...

  برای همتون آرزوی موفقیت میکنم و به خدا میسپارمتون..

  بدرود تا درودی دیگر...

     

          

      

         

              

 ...   میرم ...

  شاید تابستون برگردم...شاید...

 


6 Apr 2012 | 8:37 PM | الهه |

سلام دوستان خوبم...

ببخشید دیر آپ کردم ....این مدت نبودم...این مطلبی رو که میذارم نوشته ای از خورخه لوئیس بورخس(نویسنده و شاعر مشهور آرژانتینی) هستش...

کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر 

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

کاش همه یاد بگیریم....

موفق باشید...

تا بعد....


31 Mar 2012 | 2:47 PM | الهه |

سلام به همگی...این آخرین پست سال ۱۳۹۰...با همه ی خوبی و بدیش...خاطرات تلخ و شیرینش...لحظه های پر از خنده و گریش....همگی گذشتند....مثل قالب وبلاگ دنبال یه روزنه ای...یه نوری...یه راه خوبی...میگردم...امیدوارم سال ۱۳۹۱ برای همتون سالی سرشار از سلامتی و شادی و موفقیت باشه...ورق ۱۳۹۰ از دفتر عمرمون هم خاتمه پیدا کرد...سرنوشت دست ماست...تا اینجاش که گذشت ...امیدوارم از این به بعد زیبا بنویسیم در این دفتر زندگیمون...آرزو دارم دفتر عمرتون پر برگ باشه.

 

این شعری رو که مینویسم قدیمیه اما دوسش دارم...مینویسم بعد دیگه....

 

 

در خواب ناز بودم شبی...***دیدم کسی در میزند...

در را گشودم روی او...  ***دیدم غم است در میزند...

ای دوستان بی وفا...     ***از غم بیاموزید وفا...

 غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر میزند

..........................

البته امیدوارم  غم  مهمون همیشگیتون نباشه....آخه بگم هرگز که نمیشه...حقایق رو گفتن بهتر از دروغ زیبا گفتنه....

خب دیگه برم....

بدرود دوستان....

بدرود ۱۳۹۰

(ولی حیف زمستان تموم شد)


19 Mar 2012 | 11:14 AM | الهه |

سلام...

در این پستم جملاتی از اوشو را براتون گذاشتم...شاید خیلی ها بشناسنش...

اگر بخوام خیلی کلی بگم اوشو یک فیلسوف هندیه که خیلی کتاب و مقاله و مصاحبه و...و...و...

ازش هست. الان حدود ۲۲ ساله که فوت شده...امیدوارم مطلب مفیدی باشه...

جملات:

 ۱) اکثر مردم تنها وقتی مذهبی هستند که نگران و اندوهگین هستند و به همین دلیل تمام    مذهبشان دروغ است

 ۲)  عشق نيست، عشق ورزيدن است؛ پيوند نيست، پيوند يافتن است؛ ترانه نيست، ترانه خواندن است؛ رقص نيست، رقصيدن است...

  ۳) هرگاه مرزی احساس كردی، سعی كن دست كم يك قدم به ورای آن بروی.

  ۴) هرگاه احساس می‌كنی كه می‌توانی قدری بيشتر بروی، امتحان كن.

   ۵) زمانی كه انسان قادر به نه گفتن نباشد،آری او بی‌معنی است.

   ۶) انساني كه در راه كشف حقيقت تلاش می‌كند، جامعه بی‌درنگ دشمن او می‌شود.

    ۷) خورشيد طلوع كرده است اما تو در تاريكی هستی. طلوع خورشيد به تلاش‌هاي تو بستگی ندارد. هر كاری بكني نمی‌توانی باعث طلوع خورشيد شوی، اما می‌توانی درهايت  را بگشايی يا اينكه آنها را بسته نگاه داری.

  ۸)  انسان آگاه می‌داند كه زندگي پيوسته در حال تغيير است؛ زندگی يعنی تغيير. تنها يك چيز  هميشگی است و آن خود تغيير است.

    ۹) دانستن چيزهايی در مورد حقيقت، شناخت حقيقت نيست و دانستن چيزهايي در مورد  عشق، شناخت عشق نيست.

   ۱۰)  انسانهای احمق بسيار كوته فكرند، زيرا به نتايج قطعي رسيده‌اند؛ نه فقط براي خود،   بلكه برای ديگران نيز! می‌خواهند اين نتايج را به همه، به همه ی عالم تحميل نمايند و گما  می‌برند كه با اين كار با مردم همدردی می‌كنند.

  ۱۱)   زندگی‌ات را قربانی چيزی مكن، همه چيز را قربانی زندگيت كن.

   ۱۲)    هرگز فرصتی را برای شاد كردن ديگران از دست ندهيد، چرا كه نخست خود شما از   اين كار سود می‌بريد.

    ۱۳)  انسان حيوان عجيبی اسـت! همه چيز را كاوش می‌كند، تا قله ي اورست می‌رود، تا   قطب شمال و كره ی ماه می‌رود، اما هرگز به فكر نمی‌افتد كه سری هم به درون خويش  بزند! اين بزرگترين بيماری ای است كه انسان گرفتار آن است.

      ۱۴) در دنیا باش ولی از دنیا نباش. در درون چیزی را انباشته نکن، در روح فقیر باش.

       ۱۵)  مشکل در مالکیت است نه در خود زندگی. هرچه بیشتر مالک باشی، بیشتر در ترس  از دست دادن هستی.

       ۱۶)  اگر خود را تغيير دهی، تغيير جهان را آغاز كرده‌ای. با تغيير تو، بخشی از جهان تغيير  كرده است.

       ۱۷)   اين بدن سرانجام با مرگ از هم می‌پاشد، پيش از آنكه از هم بپاشد، عشق را به آن هديه دهيد‌. 

...این ها هم تصاویری از اوشو بودند...امیدوارم خوشتون اومده باشه.....

فعلا...

 

(راستی آهنگ وبلاگمو عوض کردم...من که از اون آهنگ رضا صادقی هیچوقت سیر نمیشم...ولی تغییر کردن و تغییر دادن خیلی چیزها گاهی لازمه...........من خودم موسیقی بی کلام خیلی دوست دارم..........یه جوری به نظرم جدات میکنه از همه چیتو هر موقعیتی و با هر شرایطی...........البته این احساس همه نیست مسلما...ولی امیدوارم شما هم دوستش داشته باشین)

 


15 Mar 2012 | 11:29 PM | الهه |

سلام دوستان عزیز....بابت اینکه دیر آپ کردم عذر میخوام...

این مطلب کوتاه از نمایش نامه نویس مشهور جرج برنارد شاو هستش...

امیدوارم که خوشتون بیاد...

 

روزی مردی داخل چاهی افتاد ...

روحانی متعصبی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

دانشمندی عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

روزنامه نگاری در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت : این چاه و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

پزشکی برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

پرستاری کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد!

روانشناسی او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاهی کرده بودند

پیدا کند!

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

فرد خوشبینی به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

اما سرانجام فرد بیسوادی با دیدن وی دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد...! 

 

نتیجه :  آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند .

جرج برنارد شاو

...........................................

اینم یک جمله ی زیبا از برنارد شاو برای اتمام این مطلب:

به سکوت ایمان دارم و حاضرم ساعت ها در باره مزایایش برای شما صحبت کنم. !!!

جرج برنارد شاو....

 

امیدوارم که براتون لذت بخش بوده باشه...

تا آپ بعدی بدرود.

...............

...........

........

.....

...

.



6 Mar 2012 | 9:59 PM | الهه |

 

سلام دوستان خوبم.... امیدوارم حال همگیتون خوب باشه....بابت تاخیرم از

همگیتون عذر میخوام....امیدوارم این شعر رو دوست داشته باشید.....

«  زمستان »

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......

                                                                                  .....اخوان ثالث.....


 


20 Feb 2012 | 5:55 PM | الهه |

 سلام امیدوارم همگی خوب باشید...اینم یه آپ جدید برای شما عزیزان...میدونم طولانیه ولی تا آخرش بخونید اونقدری وقت نمیگیره نه؟؟؟امیدوارم دوست داشته باشین....

 موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست ..

 مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن

 بسته بود.

 موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد  ....

 اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش

 خریده بود.
 

 موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می

 رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است .. . . »

 مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد

 خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من

 ندارد.»

 میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت

 کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که

 دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»

 موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت....

 

  اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش

 بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید شد.

 سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش

 بیفتد ، چه می شود؟

 در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند

 شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند.

 او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که

 دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و

 فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی

 زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به

 خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و

 قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست ..»

 مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ

 مرغ در خانه پیچید.

 اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا

 جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن

 برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

 روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد

 به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک

 سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای

 میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.

 حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله

 موش نداشتند!

 نتیجه : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، کمی بیشتر فکر کن

 شاید خیلی هم بی ربط نباشد ...!!!

 

 آنقدرمردم درگیر خودشونن که حتی گاهی به حرف طرف مقابلم توجهی نمیکنن چه برسه به مشکل اون طرف...کاش به خودمون بیاییم وگرنه خیلی دیر میفهمیم که آره واقعا بی ربط نبود...موقعی که خیلی دیره...موقعی که افسوس و حسرت و پشیمانی چاره ساز نیست...

فعلا.....


17 Jan 2012 | 10:45 PM | الهه |

سلام دوستهای نازنینم...امیدوارم همگیتون خوب باشید....اینبارمیخوام بعضی حرف های

شنودنی بزرگانو براتون بذارم..خدا را چه دیدی شاید یک جمله هم بتونه نقش مهمی در

سرنوشت ما آدمها داشته باشه...امید که لذت ببرید...

فرق انسان و سگ در آنست كه اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز

نخواهد گرفت. (تولستوی)

 

 

در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه

فكر مي‌كنند به اندازه كافي عاقلند. ( رنه دكارت)

 

 

بزرگترين درس زندگی اينست‌که گاهی احمق‌ها هم درست می‌گويند.

(وينستون چرچيل)

 

 

نه از خودت تعريف کن و نه بدگويی. اگر از خودت تعريف کنی قبول

نمی‌کنند و اگر بدگويی کنی بيش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند

پنداشت.   (کنفوسيوس)

 

 

ديوانگی بشر آنچنان ضروری است که ديوانه نبودن خود شکل ديگری

از ديوانگی است. ( پاسکال)

 

 

اگر می‌دانستند تا كنون چند بار حرفهای ديگران را بد فهميده‌اند،

هيچكس در جمع اينهمه پر حرفی نمی‌كرد. (يوهان ولفگانگ گوته)

 

 

انسان برای پيروزی آفريده شده است، او را ميتوان نابود کرد ولی

نميتوان شکست داد.

( «ماهيگير ودريا»  ارنست همينگوی)

 

 

آنکه می‌خواهد روزی پريدن آموزد، نخست می‌بايد ايستادن، راه رفتن،

دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی‌کنند.( نیچه)

 

 

مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتی گرفت، خيلی کثيف می‌‌شوی

و مهم‌تر آنکه خوک از اين کار لذت می‌برد. ...

 

اين شيوه سگ است که به تلافی سنگی که به او زده‌اند، سگ ديگری را

گاز می‌گيرد. (زهار)

 

 

مراقب باشيد چيزهايی را که دوست داريد بدست‌آوريد وگرنه

ناچارخواهيد بود چيزهايی را که بدست آورده‌ايد دوست

داشته‌باشيد ( جرج برنارد شاو)

 

 بنده آنی که در بند آنی. (ابوسعيد ابو‌الخير)

 

و حالاا حرف مورد علاقه ام:

خدا هرکسی را که مثل من خوب باشد دوست دارد، اما هر کسی را که

مثل تو بد باشد دوست ندارد. اما من تو را با همه بدی ات دوست دارم.

چون دلم برايت می سوزد وقتی که می بينم هيچ کس دوستت ندارد!...

 

حالا میخوام این مطلبو با یکی از زیبا ترین حقیقت های دنیا تمومش کنممم:

 

مادر شاهکار طبيعت است. (گوته)

 

نظراتتون رو دریغ نکنید...

فعلا...

 


7 Dec 2011 | 0:27 AM | الهه |

سلام دوستای خوبم... چطورید؟؟؟ وای خدا میدونه چقدر دلم براتون تنگ شده...یه مدتی اصلا نیومدم خداییش اصلا وقت نکردم ولی از این به بعد هر چند وقتیه بار میخوام آپ کنم...شما عزیزنم لطف کنید منو فراموش نکنید و باز نظربدید...ای خدا این صد سال تنهایی دیگه تنها نبودااا ولی مثل اینکهسرنوشت منو و این وبلاگ کلا قراره تنهایی باشه

امیدوارم دوست داشته باشید:


((بابا جان فقط پنج دقیقه ، باشه ؟ ))

در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند.

زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است .
مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد .
مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد :...

سامی وقت رفتن است .
سامی که دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : سامی دیر میشود برویم . ولی سامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول میدهم .
مرد لبخند زد و باز قبول کرد . زن رو به مرد کرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­کنید پسرتان با این کارها لوس بشود ؟
مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­سواری زیر گرفت و کشت .
من هیچ­گاه برای تام وقت کافی نگذاشته بودم . و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تکرار نکنم . سامی فکر می­کند که 5 دقیقه بیش­تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم .
5 دقیقه­ای که دیگر هرگز نمی­توانم بودن در کنار تام ِ از دست رفته­ام را تجربه کنم

تا آپ بعدی بای بای


10 Nov 2011 | 10:18 PM | الهه |


سلامممم دوستای گلم خوبید خوشید؟ من بلاخره پس از مدتی دوباره آپ کردم...امیدوارم لذت ببرید

قرن ها پیش، در کشوری خاص ، یک نقاش بزرگ وجود داشت. وقتی جوان بود تصمیم گرفت یک چهره ی واقعاً عالی نقش کند که سرور الهی از آن بدرخشد: صورت کسی که چشمانش با آرامشی بی نهایت بدرخشد. بنابراین می خواست کسی را پیدا کند تا صورتش منتقل کننده ی چیزی از فراسو باشد، چیزی ورای این زندگی و این دنیا.


هنرمند ما عازم سفر شد و سراسر کشور را روستا به روستا، جنگل به جنگل به دنبال چنین شخصی گشت و عاقبت،

پس از مدت های مدید با چوپانی در کوهستان برخورد کرد که آن معصومیت و درخشش را در چشمانش داشت،

با چهره ای که نشانی از وطنی آسمانی در آن نقش بسته بود.

یک نظر به صورت او کافی بود....

 تا همه را متقاعد کند که الوهیت در انسان ها منزل دارد.

هنرمند تصویری از صورت آن چوپان کشید. میلیون ها نسخه از آن نقاشی به فروش رفت، حتی در سرزمین های دوردست. مردم فقط با آویختن آن نقاشی به دیوار خانه هایشان احساس نعمت و برکت می کردند.

پس از حدود بیست سال، وقتی که آن هنرمند سالخورده شده بود، فکر دیگری به نظرش رسید.

تجربه اش در زندگی به او نشان داده بود که تمام انسان ها موجوداتی الهی نیستند و اهریمن نیز در آنان وجود دارد.

فکر کشیدن چهره ای که نشانگر وجود اهریمن در انسان باشد به نظرش رسید.

فکر کرد که این دو چهره می توانند یکدیگر را تکمیل کنند و نشان دهنده ی انسان کامل باشند.

در روزگار پیری، باردیگر به دنبال یافتن مردی راهی شد که انسان نبود و یک اهریمن بود.

وارد قمارخانه ها و میکده ها و تیمارستان ها شد. این شخص می باید سرشار از آتش دوزخ باشد، صورتش باید نشانگر کامل اهریمن باشد: زشت و آزاردهنده. او در پی خود تصویر گناه بود.

او قبلاً تصویری از الوهیت را نقش بسته بود و حالا در پی کسی بود که کالبد شیطان باشد.

پس از جست و جویی طولانی، عاقبت با یک محکوم در زندان برخورد کرد. آن مرد مرتکب هفت قتل شده بود و ظرف چند روز آینده قرار بود حلق آویز شود. دوزخ از چشمان آن مرد مشهود بود، او تجسد نفرت بود. صورتش زشت ترین صورتی بود که ممکن بود یافت شود. هنرمند شروع کرد به کشیدن تصویر چهره ی آن مرد.

وقتی نقاشی را تمام کرد، آن را در کنار آن نقاشی قبلی قرار داد تا تفاوت را ببیند. از نظر هنر نقاشی، گفتن اینکه کدام بهتر بود دشوار بود، هردو عالی بودند. او ایستاد و به هردو تابلو نگاه کرد. آنگاه ناله ای شنید.

برگشت و دید که آن زندانی مشغول گریستن است. هنرمند تعجب کرده بود.

پرسید، "دوست من چرا گریه می کنی؟" آیا این تصاویر تو را ناراحت می کنند؟"

زندانی گفت، "در تمام این مدت سعی داشتم چیزی را از تو پنهان کنم، ولی امروز دیگر نتوانستم.

واضح است که نمی دانی آن تصویر اولی نیز خود من هستم. هردو نقاشی از صورت من است.

من همان چوپانی هستم که تو بیست سال پیش در کوهستان دیدی.

من برای سقوط خودم در این بیست ساله گریه می کنم. من از بهشت به دوزخ فرو افتاده ام، از الوهیت به اهریمن."
توضیح اینکه این داستان واقعی است و در واقع اصل قضیه در مورد لئوناردو داوینچی نقاش بزرگ ایتالیایی است که برای تابلوی شام آخر حضرت  تصویر حضرت مسیج (ع)‌را نقش کرد و برای تصویر یهودا (‌حواری خائن )‌وقتی به دنبال پرتره مناسب می گشت متاسفانه به همان شخصی برخورد کرد که زمانی چهره حضرت مسیح (ع)‌را از آن ترسیم کرده بود.  

وااااای خدا بیچاره اون چوپانه یا نمیدونم بیچاره اون قاتله!!!!واقعا انسان از کجا تا به کجاااااا؟؟؟؟


14 Sep 2011 | 11:18 AM | الهه |

روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: ....

این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.

مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد که تبدیل به ابری بزرگ شود و آن چنان شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خـُرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!


9 Sep 2011 | 7:46 PM | الهه |

گل من گوش کن عزیزم گلدونت برات میخونه / تو کدوم باغ قشنگی ریشه هات زده جوونه؟

میدونم وسعت گلدون واسه تو کوچیک و تنگ بود / با تموم سادگیهاش واسه من اما قشنگ بود

گل من رفتی و گلدون میخونه برات عروسک / تو به آرزوت رسیدی باغ خوشبختی مبارک

اما گاهی من میترسم که تو اونجا خوش نباشی / نکنه غصه بیاد و گل من پژمرده باشی

گل من خبر نداری دل گلدونت میگیره / اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات میمیره

گل من نگو که اونجا دل تو برام میگیره / گل من نگو شکستی گلدونت برات بمیره

                   نکنه لگد شه ساقه ت زیر پای هر غریبه /  ساده دل نباش گل من که دنیا پر از فریبه         

نکنه یه وقت شکستی آخه داره اشکام میریزه / نمیدونی خاطر تو واسه من چقدر عزیزه

                          گل من خبر نداری دل گلدونت میگیره / اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات میمیره

            گل من نگو که اونجا دل تو برام میگیره / گل من نگو شکستی گلدونت برات بمیره


9 Sep 2011 | 7:38 PM | الهه |

سلااااااااامممممم دوستان من چند روزی نیستم و نمیتونم آپ کنم. حالا چند

تا مطلب میذارم.....

وقتی برگشتم دوباره آپ میکنم و یه چیز دیگه٬ شما عزیزان هم قول بدید

نظر یادتون نره....باشه؟؟؟؟؟؟

فعلا بااااای بااااااااای


9 Sep 2011 | 7:30 PM | الهه |

سلااااممممم

سه دوست در یک اتومبیل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه یک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در

 جا کشته شوند یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده

می شد که آنها را به بهشت راه دهد....

یک سوال!!!

_ الان که هر سه تا دارین وارد بهشت می شین اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانکارد در حال تشییع

شدن بسوی قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند

دوست دارین وقتی دارن از کنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟...

اولی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین پزشکان زمان خود بودم و مرد بسیار خوب و

 عزیزی برای خانواده ام.

دومی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین معلم های زمان خود بودم و توانسته ام اثر

 بسیار بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم.

سومی گفت : دوست دارم بگن : نگاه کن داره تکون می خوره مثل اینکه زنده است!

عععععععججججججججججببببببببببب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


8 Sep 2011 | 5:22 PM | الهه |

سلامممممممممممم به همگی

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...

گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…

نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه  چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه.............

ههههیییییییی عجب شیر نامردی بوده


7 Sep 2011 | 7:24 PM | الهه |

سلاممممم خوبید؟؟؟؟؟  خیلی قشنگه برید بخونییییییید.......

بر بالای تپه‌ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی‌و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است
 
افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می‌کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می‌برند.
فرمانده دشمن به قلعه پیام می‌فرستد که...

قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
پس از کمی‌مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می‌کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.
نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی‌که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می‌شدند بسیار تماشایی بود.

ووووووووووااااااااااااااییییییییی من عاشق زنام. خدایی تو دنیا چه موجودی مثل زن انقدر با محبته؟

منتظر نظراتتون هستم دوستای گلم..........


7 Sep 2011 | 7:13 PM | الهه |

بازم سلام. این دفعه می خوام یه شعر از حافظ بذارم  . من که شعراشو خیلی دوست دارم و از طرفدارای سرسختشم.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

دوست داشتید؟؟؟ خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم.......فعلا بااااای

 

5 Sep 2011 | 3:31 PM | الهه |

سسسلللااااامممم.

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:
- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی ..
مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید .بهر حال نجات پیدا کرده بود . به راهش ادامه داد .به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت : .... ایست
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد .بازم نجات پیدا کرد .مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فکری کرد و گفت :
پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟!!!

ولی بیچاره بعضی مردا از دست زناشون چی می کشن؟؟

تا آپ بعدی بای بای


5 Sep 2011 | 3:3 PM | الهه |

سللللاااااااامممممم٬ خوبید؟؟؟؟؟خوشید؟؟؟؟؟؟؟؟وقتتون رو نمی گیرم که برید داستانو بخونید....

مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت.

«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»

«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»

«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد»...

«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»

«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»

«چی می خوای بپرسی پسرم؟»

«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟»

عععععججججججبببببببب آدمی بوده طرف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وایستا عزیزم بدون اینکه نظر بدی داری کجا میری؟؟؟


5 Sep 2011 | 2:33 PM | الهه |

سلام دوستان.... این داستان یکم طولانیه اما قشنگه....

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و....پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود .
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : " آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد...

خوشتون اومد؟؟؟؟(راستی میدونم که نظر یادتون نمیره..)


5 Sep 2011 | 2:20 PM | الهه |

سلام  عزیزان دلم... چطوریییییییید؟؟؟ من از این داستان خیللللللی خوشم میاد.  امیدوارم شما هم دوست داشته باشید.......

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش

دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ...

محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .

زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟

تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!!!!!!!!

دمش گرم عجب جوابی داد.منتظر نظرهای خوشگلتون هستم..............


5 Sep 2011 | 2:9 PM | الهه |

سسسللللللاااااااااامممممممم.........به نظرم این مطلب آموزندست....امید که لذت ببرید...

می گویند ابلیس٬ زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد.  ابلیس به او گفت: هیچکس می تواند که این خوشه ی انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟  فرعون گفت:......نه.  ابلیس با جادوگری و سحر٬ آن خوشه ی انگور را به دانه های مروارید خوشاب تبدیل کرد....  فرعون تعجب کرد و گفت: آفرین بر تو که استاد و ماهری!!!!ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند٬ تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟؟؟؟؟؟؟

قشنگ بود؟؟؟؟؟؟ تا آپ بعدی بای بای 

 


3 Sep 2011 | 6:55 PM | الهه |

سلام  خوبید؟ شرمنده از اینکه دیر آپ کردم. امیدوارم با این مطلب از خجالتتون در بیام.....

پیرمردی سوار بر قطار  به مسافرت می رفت. به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد.  مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند.  ولی پیرمرد بی درنگ  لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت..........  همه تعجب کردند.!!  پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم        بی مصرف  می شود ولی اگر  کسی  یک جفت کفش نو بیابد٬ چقدر خوشحال خواهد شد................

عجببببببببب!!!!!!!! چه پیرمرد با فهم و کمالاتی....                                                                

 امیدوارم خوشتون اومده باشه.....

 


3 Sep 2011 | 6:19 PM | الهه |

سلاااااااااااااااااااامممممممممممممممم  خوبید؟؟؟ برید اینو بخونید ....جالبه

 

زن و مرد از راهی می رفتند٬ ماموران آنها را دیدند و آنها را خواستند. پرسیدند: شما با هم چه نسبتی دارید؟   زن و مرد جواب دادند: زن و شوهریم.  ماموران مدرک خواستند.   زن و مرد گفتند: نداریم.  ماموران گفتند: چگونه باور کنیم که زن و شوهرید؟    زن و مرد گفتند: برای ثابت کردن این امر نشانه های فراوانی داریم.  اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند.٬ ما دستهایمان از هم جداست.!  دوم٬ آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند٬ ما رویمان به طرف دیگریست.!   سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن با هم  با احساس حرف می زنند٬ ما احساسی به هم نداریم.!   چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند می بینید که ٬ ما غمگینیم.!  پنجم آنها چسبیده به هم راه می روند٬ اما یکی از ما جلوتر از دیگری می رود.!   ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی٬ بستنی ای٬  چیزی می خورند٬ ما هیچ نمی خوریم.!   هفتم٬ آنها هنگام با هم یودن بهترین لباسهایشان را می پوشند٬ ما لبهسهای کهنه تنمان است.!   هشتم٬............................     ماموران گفتند: خیلی خوب٬....بروید.........بروید............فقط بروید.............................

وااااای چه غم انگیز....حالا گذشته از این داستان چرا رابطه ها بعد از ازدواج انقدر سرد میشه؟؟؟؟؟من واقعا نمی فهمم چرا؟؟؟؟....میدونم که یادتون نمیره نظر بدید....فعلا بای بای


2 Sep 2011 | 6:38 PM | الهه |

سسسلللللااااااااااااممممممم دوستای نازنینم . این مطلب رو گذاشتم که بعد از خواندن اون مطالب نسبتا ادبی یکمی با هم بخندیم 

مردی تصمیم گرفت برای آرامش به دریا بره و تمام گرفتاری هاشو به دریا بسپره.

.

.

.

.

.

.

اما

.

.

.

.

.

.

هر کاری کرد زنش سوار قایق نشد

حالا واقعا انقدر زن ها دردسرند؟.....نظر یادتون نره.....بااااااااای


2 Sep 2011 | 9:52 AM | الهه |

سلام به همگی....من دوباره اومدم. از  مطالب قبلی که ناراضی نبودید. مگه نه؟امیدوارم از این یکی هم  خوشتون بیاد......

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست٬ بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

بیچاره اون مگس٬ بخاطر چه چیزی هم مرد!!!! ........نظراتتون رو دریغ نکنید.

فعلا بای بای


2 Sep 2011 | 9:18 AM | الهه |

سلام دوستان.به نظرم این مطلب جالبه. حالا خودتون برید بخونید.

دختری کنجکاو می پرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا ٬ آخرش بازی است  و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج  پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب!! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف ٬  دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس٬ مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا: گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظماست

قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل توخالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت:از آن بپرهیزید یعنی از دور کنبد آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل٬ توی آن قیل و قال٬ من دیدم طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!!!

قشنگ بووود؟؟؟شما کدوم یکی رو قبول دارید؟؟ منتظر نظراتتون هستم.


2 Sep 2011 | 8:20 AM | الهه |

سلام دوستان٬ امروز می خوام نوشته ای از نویسنده ی معروف  پائولو کوئلیو براتون بزارم.راستش این آقا نویسنده ی مورد علاقه خودمم هست. دیگه بیشتر از این با حرفام وقتتون رو نمیگیرم.......امیدوارم که خوشتون بیاد.

انسان ها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه می روند٬با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت.در سبد جلو ٬  صفات نیک خود را می گذاریم. در سبد پشتی٬  عیب های خود را نگه می داریم. به همین دلیل در طول زندگی چشمانمان فقط صفات نیک خودمان را می بیند و عیوب همسفری که جلوی ما حرکت می کند. بدین گونه است که درباره ی خود بهتر از او داوری می کنیم. غافل از آنکه نفر پشت سری ما هم به همین شیوه درباره ما می اندیشد......

خووووووب بود؟؟؟؟؟؟  نظر فراموش نشه. فعلا بای دوستای گلم


2 Sep 2011 | 5:50 AM | الهه |

سلام بر تمام دوستان عزیزم. واقعا ممنونم از اینکه به این وبلاگ سر زدید.

امیدوارم بتونم به کمک شما عزیزان این وبلاگ رو گسترش بدم.

پس لطفا با نظرات قشنگتون صد سال تنهایی رو از تنهایی درش بیارید.


1 Sep 2011 | 6:8 PM | الهه |

About
.............................................

من بینوا فقط با رویاهایم دلخوشم...
رویاهایم را زیر پایت انداختم...........
سبک تر گام بردار......................
چون بر رویا های من پا میگذاری.....
_____________________________
!!!آه که دروغ چه چهره ی زیبایی دارد!!!
_____________________________
...عادت کن که هرگز
به چیزی عادت نکنی...
Menu
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................