|
صد سال تنهایی
...ای جسارت! دوست من باش!!!...
سلام به همگی. امیدوارم حالتون خوب باشه.
... میرم ... شاید تابستون برگردم...شاید...
6 Apr 2012 | 8:37 PM | الهه |
سلام دوستان خوبم...
ببخشید دیر آپ کردم ....این مدت نبودم...این مطلبی رو که میذارم نوشته ای از خورخه لوئیس بورخس(نویسنده و شاعر مشهور آرژانتینی) هستش...
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند. کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی یاد میگیری که خیلی میارزی. کاش همه یاد بگیریم.... موفق باشید... تا بعد....
31 Mar 2012 | 2:47 PM | الهه |
سلام به همگی...این آخرین پست سال ۱۳۹۰...با همه ی خوبی و بدیش...خاطرات تلخ و شیرینش...لحظه های پر از خنده و گریش....همگی گذشتند....مثل قالب وبلاگ دنبال یه روزنه ای...یه نوری...یه راه خوبی...میگردم...امیدوارم سال ۱۳۹۱ برای همتون سالی سرشار از سلامتی و شادی و موفقیت باشه...ورق ۱۳۹۰ از دفتر عمرمون هم خاتمه پیدا کرد...سرنوشت دست ماست...تا اینجاش که گذشت ...امیدوارم از این به بعد زیبا بنویسیم در این دفتر زندگیمون...آرزو دارم دفتر عمرتون پر برگ باشه.
این شعری رو که مینویسم قدیمیه اما دوسش دارم...مینویسم بعد دیگه....
در خواب ناز بودم شبی...***دیدم کسی در میزند... در را گشودم روی او... ***دیدم غم است در میزند... ای دوستان بی وفا... ***از غم بیاموزید وفا... غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر میزند .......................... البته امیدوارم غم مهمون همیشگیتون نباشه....آخه بگم هرگز که نمیشه...حقایق رو گفتن بهتر از دروغ زیبا گفتنه.... خب دیگه برم.... بدرود دوستان.... بدرود ۱۳۹۰ (ولی حیف زمستان تموم شد)
19 Mar 2012 | 11:14 AM | الهه |
سلام...
در این پستم جملاتی از اوشو را براتون گذاشتم...شاید خیلی ها بشناسنش... اگر بخوام خیلی کلی بگم اوشو یک فیلسوف هندیه که خیلی کتاب و مقاله و مصاحبه و...و...و... ازش هست. الان حدود ۲۲ ساله که فوت شده...امیدوارم مطلب مفیدی باشه... جملات: ۱) اکثر مردم تنها وقتی مذهبی هستند که نگران و اندوهگین هستند و به همین دلیل تمام مذهبشان دروغ است ۲) عشق نيست، عشق ورزيدن است؛ پيوند نيست، پيوند يافتن است؛ ترانه نيست، ترانه خواندن است؛ رقص نيست، رقصيدن است... ۳) هرگاه مرزی احساس كردی، سعی كن دست كم يك قدم به ورای آن بروی. ۴) هرگاه احساس میكنی كه میتوانی قدری بيشتر بروی، امتحان كن. ۵) زمانی كه انسان قادر به نه گفتن نباشد،آری او بیمعنی است. ۶) انساني كه در راه كشف حقيقت تلاش میكند، جامعه بیدرنگ دشمن او میشود. ۷) خورشيد طلوع كرده است اما تو در تاريكی هستی. طلوع خورشيد به تلاشهاي تو بستگی ندارد. هر كاری بكني نمیتوانی باعث طلوع خورشيد شوی، اما میتوانی درهايت را بگشايی يا اينكه آنها را بسته نگاه داری. ۸) انسان آگاه میداند كه زندگي پيوسته در حال تغيير است؛ زندگی يعنی تغيير. تنها يك چيز هميشگی است و آن خود تغيير است. ۹) دانستن چيزهايی در مورد حقيقت، شناخت حقيقت نيست و دانستن چيزهايي در مورد عشق، شناخت عشق نيست. ۱۰) انسانهای احمق بسيار كوته فكرند، زيرا به نتايج قطعي رسيدهاند؛ نه فقط براي خود، بلكه برای ديگران نيز! میخواهند اين نتايج را به همه، به همه ی عالم تحميل نمايند و گما میبرند كه با اين كار با مردم همدردی میكنند. ۱۱) زندگیات را قربانی چيزی مكن، همه چيز را قربانی زندگيت كن. ۱۲) هرگز فرصتی را برای شاد كردن ديگران از دست ندهيد، چرا كه نخست خود شما از اين كار سود میبريد. ۱۳) انسان حيوان عجيبی اسـت! همه چيز را كاوش میكند، تا قله ي اورست میرود، تا قطب شمال و كره ی ماه میرود، اما هرگز به فكر نمیافتد كه سری هم به درون خويش بزند! اين بزرگترين بيماری ای است كه انسان گرفتار آن است. ۱۴) در دنیا باش ولی از دنیا نباش. در درون چیزی را انباشته نکن، در روح فقیر باش. ۱۵) مشکل در مالکیت است نه در خود زندگی. هرچه بیشتر مالک باشی، بیشتر در ترس از دست دادن هستی. ۱۶) اگر خود را تغيير دهی، تغيير جهان را آغاز كردهای. با تغيير تو، بخشی از جهان تغيير كرده است. ۱۷) اين بدن سرانجام با مرگ از هم میپاشد، پيش از آنكه از هم بپاشد، عشق را به آن هديه دهيد.
فعلا...
(راستی آهنگ وبلاگمو عوض کردم...من که از اون آهنگ رضا صادقی هیچوقت سیر نمیشم...ولی تغییر کردن و تغییر دادن خیلی چیزها گاهی لازمه...........من خودم موسیقی بی کلام خیلی دوست دارم..........یه جوری به نظرم جدات میکنه از همه چیتو هر موقعیتی و با هر شرایطی...........البته این احساس همه نیست مسلما...ولی امیدوارم شما هم دوستش داشته باشین)
15 Mar 2012 | 11:29 PM | الهه |
سلام دوستان عزیز....بابت اینکه دیر آپ کردم عذر میخوام...
این مطلب کوتاه از نمایش نامه نویس مشهور جرج برنارد شاو هستش... امیدوارم که خوشتون بیاد...
روزی مردی داخل چاهی افتاد ... روحانی متعصبی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای! دانشمندی عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! روزنامه نگاری در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد! یک یوگیست به او گفت : این چاه و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!! پزشکی برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت! پرستاری کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد! روانشناسی او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاهی کرده بودند پیدا کند! یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است! فرد خوشبینی به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!! اما سرانجام فرد بیسوادی با دیدن وی دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد...!
نتیجه : آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند . جرج برنارد شاو ........................................... اینم یک جمله ی زیبا از برنارد شاو برای اتمام این مطلب: به سکوت ایمان دارم و حاضرم ساعت ها در باره مزایایش برای شما صحبت کنم. !!! جرج برنارد شاو....
امیدوارم که براتون لذت بخش بوده باشه... تا آپ بعدی بدرود. ............... ........... ........ ..... ... .
6 Mar 2012 | 9:59 PM | الهه |
سلام دوستان خوبم.... امیدوارم حال همگیتون خوب باشه....بابت تاخیرم از همگیتون عذر میخوام....امیدوارم این شعر رو دوست داشته باشید..... « زمستان » سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است. کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی... دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای! منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم منم من سنگ تیپا خورده رنجور منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در بگشای دلتنگم حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نیست مرگی نیست صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین درختان اسکلت های بلور آجین زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهروماه . . زمستان است...... .....اخوان ثالث.....
20 Feb 2012 | 5:55 PM | الهه |
سلام امیدوارم همگی خوب باشید...اینم یه آپ جدید برای شما عزیزان...میدونم طولانیه ولی تا آخرش بخونید اونقدری وقت نمیگیره نه؟؟؟امیدوارم دوست داشته باشین....
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست .. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد .... اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است .. . . » مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.» میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.» موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت....
اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید شد. سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟ در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست ..» مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد. روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند! نتیجه : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، کمی بیشتر فکر کن شاید خیلی هم بی ربط نباشد ...!!!
آنقدرمردم درگیر خودشونن که حتی گاهی به حرف طرف مقابلم توجهی نمیکنن چه برسه به مشکل اون طرف...کاش به خودمون بیاییم وگرنه خیلی دیر میفهمیم که آره واقعا بی ربط نبود...موقعی که خیلی دیره...موقعی که افسوس و حسرت و پشیمانی چاره ساز نیست... فعلا..... 17 Jan 2012 | 10:45 PM | الهه |
سلام دوستهای نازنینم...امیدوارم همگیتون خوب باشید....اینبارمیخوام بعضی حرف های
شنودنی بزرگانو براتون بذارم..خدا را چه دیدی شاید یک جمله هم بتونه نقش مهمی در سرنوشت ما آدمها داشته باشه...امید که لذت ببرید... فرق انسان و سگ در آنست كه اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت. (تولستوی)
در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر ميكنند به اندازه كافي عاقلند. ( رنه دكارت)
بزرگترين درس زندگی اينستکه گاهی احمقها هم درست میگويند. (وينستون چرچيل)
نه از خودت تعريف کن و نه بدگويی. اگر از خودت تعريف کنی قبول نمیکنند و اگر بدگويی کنی بيش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت. (کنفوسيوس)
ديوانگی بشر آنچنان ضروری است که ديوانه نبودن خود شکل ديگری از ديوانگی است. ( پاسکال)
اگر میدانستند تا كنون چند بار حرفهای ديگران را بد فهميدهاند، هيچكس در جمع اينهمه پر حرفی نمیكرد. (يوهان ولفگانگ گوته)
انسان برای پيروزی آفريده شده است، او را ميتوان نابود کرد ولی نميتوان شکست داد. ( «ماهيگير ودريا» ارنست همينگوی)
آنکه میخواهد روزی پريدن آموزد، نخست میبايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند.( نیچه)
مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتی گرفت، خيلی کثيف میشوی و مهمتر آنکه خوک از اين کار لذت میبرد. ...
اين شيوه سگ است که به تلافی سنگی که به او زدهاند، سگ ديگری را گاز میگيرد. (زهار)
مراقب باشيد چيزهايی را که دوست داريد بدستآوريد وگرنه ناچارخواهيد بود چيزهايی را که بدست آوردهايد دوست داشتهباشيد ( جرج برنارد شاو)
بنده آنی که در بند آنی. (ابوسعيد ابوالخير)
و حالاا حرف مورد علاقه ام: خدا هرکسی را که مثل من خوب باشد دوست دارد، اما هر کسی را که مثل تو بد باشد دوست ندارد. اما من تو را با همه بدی ات دوست دارم. چون دلم برايت می سوزد وقتی که می بينم هيچ کس دوستت ندارد!...
حالا میخوام این مطلبو با یکی از زیبا ترین حقیقت های دنیا تمومش کنممم:
مادر شاهکار طبيعت است. (گوته)
نظراتتون رو دریغ نکنید... فعلا...
7 Dec 2011 | 0:27 AM | الهه |
سلام دوستای خوبم... چطورید؟؟؟ وای خدا میدونه چقدر دلم براتون تنگ شده...یه مدتی اصلا نیومدم خداییش اصلا وقت نکردم ولی از این به بعد هر چند وقتیه بار میخوام آپ کنم...شما عزیزنم لطف کنید منو فراموش نکنید و باز نظربدید...ای خدا این صد سال تنهایی دیگه تنها نبودااا ولی مثل اینکهسرنوشت منو و این وبلاگ کلا قراره تنهایی باشه
امیدوارم دوست داشته باشید:
در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا میرود پسر من است . سامی وقت رفتن است . تا آپ بعدی بای بای 10 Nov 2011 | 10:18 PM | الهه |
سلامممم دوستای گلم خوبید خوشید؟ من بلاخره پس از مدتی دوباره آپ کردم...امیدوارم لذت ببرید قرن ها پیش، در کشوری خاص ، یک نقاش بزرگ وجود داشت. وقتی جوان بود تصمیم گرفت یک چهره ی واقعاً عالی نقش کند که سرور الهی از آن بدرخشد: صورت کسی که چشمانش با آرامشی بی نهایت بدرخشد. بنابراین می خواست کسی را پیدا کند تا صورتش منتقل کننده ی چیزی از فراسو باشد، چیزی ورای این زندگی و این دنیا.
تا همه را متقاعد کند که الوهیت در انسان ها منزل دارد. وااااای خدا بیچاره اون چوپانه یا نمیدونم بیچاره اون قاتله!!!!واقعا انسان از کجا تا به کجاااااا؟؟؟؟ 14 Sep 2011 | 11:18 AM | الهه |
روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: ....
این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. 9 Sep 2011 | 7:46 PM | الهه |
گل من گوش کن عزیزم گلدونت برات میخونه / تو کدوم باغ قشنگی ریشه هات زده جوونه؟ میدونم وسعت گلدون واسه تو کوچیک و تنگ بود / با تموم سادگیهاش واسه من اما قشنگ بود گل من رفتی و گلدون میخونه برات عروسک / تو به آرزوت رسیدی باغ خوشبختی مبارک اما گاهی من میترسم که تو اونجا خوش نباشی / نکنه غصه بیاد و گل من پژمرده باشی گل من خبر نداری دل گلدونت میگیره / اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات میمیره گل من نگو که اونجا دل تو برام میگیره / گل من نگو شکستی گلدونت برات بمیره نکنه لگد شه ساقه ت زیر پای هر غریبه / ساده دل نباش گل من که دنیا پر از فریبه نکنه یه وقت شکستی آخه داره اشکام میریزه / نمیدونی خاطر تو واسه من چقدر عزیزه گل من خبر نداری دل گلدونت میگیره / اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات میمیره گل من نگو که اونجا دل تو برام میگیره / گل من نگو شکستی گلدونت برات بمیره 9 Sep 2011 | 7:38 PM | الهه |
سلااااااااامممممم دوستان من چند روزی نیستم و نمیتونم آپ کنم. حالا چند
تا مطلب میذارم..... وقتی برگشتم دوباره آپ میکنم و یه چیز دیگه٬ شما عزیزان هم قول بدید نظر یادتون نره....باشه؟؟؟؟؟؟ فعلا بااااای بااااااااای
9 Sep 2011 | 7:30 PM | الهه |
سلااااممممم
سه دوست در یک اتومبیل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه یک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در جا کشته شوند یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده می شد که آنها را به بهشت راه دهد.... یک سوال!!! شدن بسوی قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند دوست دارین وقتی دارن از کنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟... اولی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین پزشکان زمان خود بودم و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده ام. بسیار بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم. عععععععججججججججججببببببببببب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 8 Sep 2011 | 5:22 PM | الهه |
سلامممممممممممم به همگی شیر نری دلباختهی آهوی ماده شد. شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیله حیوانات دیگر دریده شود. گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت. نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه............. ههههیییییییی عجب شیر نامردی بوده 7 Sep 2011 | 7:24 PM | الهه |
سلاممممم خوبید؟؟؟؟؟ خیلی قشنگه برید بخونییییییید....... بر بالای تپهای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمیو بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند. ووووووووووااااااااااااااییییییییی من عاشق زنام. خدایی تو دنیا چه موجودی مثل زن انقدر با محبته؟ منتظر نظراتتون هستم دوستای گلم.......... 7 Sep 2011 | 7:13 PM | الهه |
بازم سلام. این دفعه می خوام یه شعر از حافظ بذارم . من که شعراشو خیلی دوست دارم و از طرفدارای سرسختشم.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
دوست داشتید؟؟؟ خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم.......فعلا بااااای 5 Sep 2011 | 3:31 PM | الهه |
سسسلللااااامممم. مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: ولی بیچاره بعضی مردا از دست زناشون چی می کشن؟؟ تا آپ بعدی بای بای 5 Sep 2011 | 3:3 PM | الهه |
سللللاااااااامممممم٬ خوبید؟؟؟؟؟خوشید؟؟؟؟؟؟؟؟وقتتون رو نمی گیرم که برید داستانو بخونید.... مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت. «خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی» عععععججججججبببببببب آدمی بوده طرف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
5 Sep 2011 | 2:33 PM | الهه |
سلام دوستان.... این داستان یکم طولانیه اما قشنگه.... جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و....پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم خوشتون اومد؟؟؟؟(راستی میدونم که نظر یادتون نمیره..) 5 Sep 2011 | 2:20 PM | الهه |
سلام عزیزان دلم... چطوریییییییید؟؟؟ من از این داستان خیللللللی خوشم میاد. امیدوارم شما هم دوست داشته باشید....... روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد . بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ...
محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم . زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!!!!!!!! دمش گرم عجب جوابی داد.منتظر نظرهای خوشگلتون هستم.............. 5 Sep 2011 | 2:9 PM | الهه |
سسسللللللاااااااااامممممممم.........به نظرم این مطلب آموزندست....امید که لذت ببرید... می گویند ابلیس٬ زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد. ابلیس به او گفت: هیچکس می تواند که این خوشه ی انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟ فرعون گفت:......نه. ابلیس با جادوگری و سحر٬ آن خوشه ی انگور را به دانه های مروارید خوشاب تبدیل کرد.... فرعون تعجب کرد و گفت: آفرین بر تو که استاد و ماهری!!!!ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند٬ تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟؟؟؟؟؟؟ قشنگ بود؟؟؟؟؟؟ تا آپ بعدی بای بای
3 Sep 2011 | 6:55 PM | الهه |
سلام خوبید؟ شرمنده از اینکه دیر آپ کردم. امیدوارم با این مطلب از خجالتتون در بیام..... پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت. به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد. مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند. ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت.......... همه تعجب کردند.!! پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد٬ چقدر خوشحال خواهد شد................ عجببببببببب!!!!!!!! چه پیرمرد با فهم و کمالاتی.... امیدوارم خوشتون اومده باشه.....
3 Sep 2011 | 6:19 PM | الهه |
سلاااااااااااااااااااامممممممممممممممم خوبید؟؟؟ برید اینو بخونید ....جالبه
زن و مرد از راهی می رفتند٬ ماموران آنها را دیدند و آنها را خواستند. پرسیدند: شما با هم چه نسبتی دارید؟ زن و مرد جواب دادند: زن و شوهریم. ماموران مدرک خواستند. زن و مرد گفتند: نداریم. ماموران گفتند: چگونه باور کنیم که زن و شوهرید؟ زن و مرد گفتند: برای ثابت کردن این امر نشانه های فراوانی داریم. اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند.٬ ما دستهایمان از هم جداست.! دوم٬ آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند٬ ما رویمان به طرف دیگریست.! سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن با هم با احساس حرف می زنند٬ ما احساسی به هم نداریم.! چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند می بینید که ٬ ما غمگینیم.! پنجم آنها چسبیده به هم راه می روند٬ اما یکی از ما جلوتر از دیگری می رود.! ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی٬ بستنی ای٬ چیزی می خورند٬ ما هیچ نمی خوریم.! هفتم٬ آنها هنگام با هم یودن بهترین لباسهایشان را می پوشند٬ ما لبهسهای کهنه تنمان است.! هشتم٬............................ ماموران گفتند: خیلی خوب٬....بروید.........بروید............فقط بروید............................. وااااای چه غم انگیز 2 Sep 2011 | 6:38 PM | الهه |
سسسلللللااااااااااااممممممم دوستای نازنینم . مردی تصمیم گرفت برای آرامش به دریا بره و تمام گرفتاری هاشو به دریا بسپره. . . . . . . اما . . . . . . هر کاری کرد زنش سوار قایق نشد حالا واقعا انقدر زن ها دردسرند؟.....نظر یادتون نره.....بااااااااای 2 Sep 2011 | 9:52 AM | الهه |
سلام به همگی....من دوباره اومدم.
نه به این جرم که حیوان پلیدیست٬ بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من میچرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم ای دو صد نور به قبرش بارد مگس خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم بیچاره اون مگس٬ بخاطر چه چیزی هم مرد!!!! فعلا بای بای 2 Sep 2011 | 9:18 AM | الهه |
سلام دوستان.به نظرم این مطلب جالبه. حالا خودتون برید بخونید. دختری کنجکاو می پرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟ دختری گفت: اولش رویا ٬ آخرش بازی است و بازیچه مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب!! این به تو نیامده است رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف ٬ دیگر هیچ دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟ مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند شاعری گفت: یک کمی احساس٬ مثل احساس گل به پروانه عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه شیخ گفتا: گناه بی بخشش واعظی گفت: واژه بی معناست زاهدی گفت: طوق شیطان است محتسب گفت: منکر عظماست قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت جاهلی گفت: عشق را عشق است پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت رهگذر گفت: طبل توخالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است دیگری گفت:از آن بپرهیزید یعنی از دور کنبد آتش دست چون که بالا گرفت بحث و جدل٬ توی آن قیل و قال٬ من دیدم طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!!! قشنگ بووود؟؟؟شما کدوم یکی رو قبول دارید؟؟ منتظر نظراتتون هستم. 2 Sep 2011 | 8:20 AM | الهه |
سلام دوستان٬ امروز می خوام نوشته ای از نویسنده ی معروف پائولو کوئلیو براتون بزارم. انسان ها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه می روند٬با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت.در سبد جلو ٬ صفات نیک خود را می گذاریم. در سبد پشتی٬ عیب های خود را نگه می داریم. به همین دلیل در طول زندگی چشمانمان فقط صفات نیک خودمان را می بیند و عیوب همسفری که جلوی ما حرکت می کند. بدین گونه است که درباره ی خود بهتر از او داوری می کنیم. غافل از آنکه نفر پشت سری ما هم به همین شیوه درباره ما می اندیشد...... خووووووب بود؟؟؟؟؟؟ 2 Sep 2011 | 5:50 AM | الهه |
سلام بر تمام دوستان عزیزم. واقعا ممنونم از اینکه به این وبلاگ سر زدید. امیدوارم بتونم به کمک شما عزیزان این وبلاگ رو گسترش بدم. پس لطفا با نظرات قشنگتون صد سال تنهایی رو از تنهایی درش بیارید. 1 Sep 2011 | 6:8 PM | الهه |
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |